یکی از بخیلان داشت در آب غرق می شد ،کسی برفت و گفت :دستت را به من ده تا تو را بیرون بکشم.دست نداد.یکی از همسایگان مرد بخیل حاضر بود و گفت: نگو دستت را به من ده که او هرگز به کسی چیزی نداده است ، بگو که دست من بستان .چون بگفت که دست من بستان ،گرفت و خلاص شد.
مردی با نردبان به باغ دیگری می رفت تا میوه بدزدد صاحب باغ رسید و گفت در باغ من چکار داری؟گفت:نردبان در باغ من می فروشی ؟
گفت :نربان از آن من است ،هر جا که دلم خواست می فروشم.
امیر اسبی لاغر و مردنی را به کسی بخشید .اسب به اندازه ای نحیف بود که قبل از رسیدن به منزل مرد. آن مرد نامه ای به این شرح به امیر نوشت:ای امیر ،اسبی که به من عطا کردی سریع تریناسب دنیا بود چون فاصله میان دنیا و آخرت را دریک ساعت طی کرد .
یکی از بخیلان داشت در آب غرق می شد ،کسی برفت و گفت :دستت را به من ده تا تو را بیرون بکشم.دست نداد.یکی از همسایگان مرد بخیل حاضر بود و گفت: نگو دستت را به من ده که او هرگز به کسی چیزی نداده است ، بگو که دست من بستان .چون بگفت که دست من بستان ،گرفت و خلاص شد.
مردی با نردبان به باغ دیگری می رفت تا میوه بدزدد صاحب باغ رسید و گفت در باغ من چکار داری؟گفت:نردبان در باغ من می فروشی ؟
گفت :نربان از آن من است ،هر جا که دلم خواست می فروشم.
امیر اسبی لاغر و مردنی را به کسی بخشید .اسب به اندازه ای نحیف بود که قبل از رسیدن به منزل مرد. آن مرد نامه ای به این شرح به امیر نوشت:ای امیر ،اسبی که به من عطا کردی سریع تریناسب دنیا بود چون فاصله میان دنیا و آخرت را دریک ساعت طی کرد .
پر گوی خود ستانی نزد ساوار نمایشنامه نویس فرانسوی لاف می زد که من می توانم به سه زبان فرانسوی ،انگلیسی و ایتالیایی نطق کنم .نویسنده فرانسوی گفت: بفرمایید به چه زبانی می توانید سکوت کنید.
پر گوی خود ستانی نزد ساوار نمایشنامه نویس فرانسوی لاف می زد که من می توانم به سه زبان فرانسوی ،انگلیسی و ایتالیایی نطق کنم .نویسنده فرانسوی گفت: بفرمایید به چه زبانی می توانید سکوت کنید.